تبليغاتX
نیـــستــــــــــان

نیـــستــــــــــان
کز نیــــــستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد وزن نالیده اند
قالب وبلاگ

       

          وقتی که باران توی رؤیاها نمی‌بارد

                                      وقتی نسیمی نیست؛

                                                باید برای خواب‌هایم رمز بگذارم.

                                         

                                     از : میر فضلی

[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]

خورشید را پیش چشمان آسمان دزدیدند


باد را پیش چشم خورشید،

باران را پیش چشمان باد

و زمین را پیش چشمان باران دزدیدند…
.
.
.

و ...  در خاک پنهان کردند

           آن چشم هایی را که  دزدان را دیده بودند!

                                                    از شیرکوبی کس

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]

"تاريخ"

شاعر هنوز از درد غربت مي‌نويسد

        از لحظه‌هاي تلخ هجرت مي‌نويسد

                        در خانه اما دست خون آلود جلاد   

                                برچهره‌ي خورشيد، ظلمت مي‌نويسد

 

 

 روي دخيل بسته بر بازوي گلها

      اوراد جادوي جهالت مي‌نويسد

               آن لكه را خوش باورانه، قطره ديديم

                 گفتيم دريا را به جرأت مي‌نويسد

                      ناگفته مي‌ماند، ولي معناي انسان

                               تاريخ را وقتي وقاحت مي‌نويسد

 

 

دنياي ما درد است و اين دنياي بي درد

    غم‌هاي كوچك را مصيبت مي‌نويسد

            بر شيشه‌هاي شب‌زده، باران غربت

                    اندوه ما را بي‌نهايت مي‌نويسد

                         در فصل زرد عشق، پاييز غزل‌هاست

                                دستم فقط از روي عادت مي‌نويسد


                                                                             از : اردلان سرفراز

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]

تماشای آفتاب تخلف بود ....

سال اول دبستان بود. كلاس بزرگ بود: يك اطاق پنجدري. و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بيرون پاييز بود. دست ما به پاييز نمي‌رسيد. شكوه بيرون كلاس بر ما حرام بود. سرهاي ما تو كتاب بود. معلم درس پرسيده بود. و گفته بود: دوره كنيد. نمي‌شد سربلند كرد. تماشاي آفتاب تخلف بود. ديدن كاج حيات جريمه داشت: از نمره گرفته, دو نمره كم مي‌شد.

ما دور تا دور اطاق روي نيمكت نشسته بوديم. ميان اطاق خالي بود. و چه پهنه‌اي براي چوب و فلك. تخته‌ي سياه بدجايي بود: ضد نور بود. روي چند شيشه را گرفته بود: نصف يك درخت را حرام كرده بود. با تكه‌اي از آسمان. نوشته‌ي روي تخته‌ي سياه خوب ديده نمي‌شد: برگ, مرگ خوانده مي‌شد. همان روز حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود. و چوب خوبي از دست معلم خورده بود. جاي من نزديك معلم بود. پشت ميزش نشسته بود و ذكر مي‌كرد. وجودش بطلان ذكر بود. آدمي بي‌رؤيا بود. پيدا بود زنجره را نمي‌فهمد, خطمي را نمي‌شناسد, و قصه بلد نيست. مي‌شد گفت هيچ‌وقت پرپرچه نداشته است. در حضور او خيالات من چروك مي‌خورد. وقتي وارد كلاس مي‌شد, ما از اوج خيال مي‌افتاديم. در تن خود حاضر مي‌شديم. پرهاي ما ريخته بود. انگار سرنگون بوديم. تركه‌ي روي ميز ادامه‌ي اخلاق او بود. بي‌تركه، شمايل او ناتمام مي‌نمود. و تركه هميشه بود. حضور ابدي داشت. تركه‌ي تنبيه, تركه‌ي انار بود. كه در شهر من درختش فراوان بود. تركه, شلاقه‌ي پاي درخت انار بود. شلاقه‌ها را مي‌بريدند تا زور درخت را نگيرند, شلاقه گُل نمي‌كرد. ميوه نمي‌داد. اما بي‌حاصل نبود: شلاق مي‌شد. در تعليم و تربيت آن روزگار, درخت انار سهم داشت. فراگيري, محركِ گياهي داشت.

بعدها, من هم تنبيه را ياد گرفتم. تركه زدن را در خانه مشق مي‌كردم. باغ مادربزرگ بود. و جاي همه جور مشق, با تركه پيش يك درخت مي‌رفتم. و با خشونت مي‌گفتم: «اوضاع طبيعي هندوستان را بگو». و چون نمي‌گفت, تركه بود كه مي‌خورد. به درخت ديگر مي‌گفتم: «”سار“ را با چه مي‌نويسند؟... گفتي ”صاد“؟» و شلاق بود كه مي‌زدم. دلم مي‌خواست هيچ‌كدام درس خود را حاضر نباشند. معلم ما هم تنبل‌پسند بود. كندذهني جولانگاه ساديسم آموزشي او بود.

آن روز, سر من در كتاب بود. مثل همه‌ي بچه‌ها. ولي درس حاضر نمي‌كردم. از بر بودم:

سار از درخت پريد

آش سرد شد....

از : اتاق آبی

 

_______________________________

پانوشت :

فکر می کردم دانشگاه در رده های بالاتر ، دیدنی تر است ، حرف برای گفتن دارد ، حرف آدم را می شنوند ، به قول سهراب تماشای آفتاب تخلف نیست ، مشق ترکه را باید ترک کرد ، نگاه آدم های با سواد ، "می بیند " ، دردهایمان ، درسهایشان است ... و درس هایشان ، راهگشایی  است بر بن بست ها .... زهی خیال باطل !!! سهراب نمی داند که حالا " تخته سیاه " تمام درخت را حرام کرده است  ، و ... بینای مارا نیز ...

اینجا بوی ماندگی می دهد، عقب گرد را باشتاب احساس می کنم ... وهوایی که جریان ندارد ...

 

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]
 اینچا ...


   "خدا بودن " هم مشروط است


                تا چه رسد  به ... آدم بودن

                                و

                                         آزادی ... 


[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]


            از فــــراسوی ازل تا ابد

                                ای حلـــــــق بریده


                                     مــــی رود دایــــره در دایره


                    پژواک صدایت...

                                    ( ؟)

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]

گاهی کلام

در وصف واقعیت ما کم می‌آورد

ناچار

این سه نقطه و... دیگر هیچ!.


                                                از : امیر فضلی

                     ____________________

و

البته  گاهی هم بیم از بیان  "واقعیت"

ما را به وادی  این سه نقطه ... می کشاند

و

دیگر ... هیچ .


[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]

از یکی پرسیدن آخرین باری که سینما رفتی کی بود؟ گفت یازده سال پیش. پرسیدن آخرین باری که فوتبال دیدی کی بود؟ گفت نه سال پیش. پرسیدن آخرین بار که موسیقی گوش کردی کی بود؟ گفت بیست سال پیش تصادفی توی تاکسی اونم یه کم. گفتن ببخشید شما کارشناس مسایل جوانان نیستین؟ گفت بله هستم!!!

________________________

به نقل از کتاب : چسب زخم از ابراهیم رها ( که برای چهارمین بار منتشر شد )

"چسب ‏زخم»، حسنش این است که تاریخ مصرف ندارد، اما کلی مصرف دارد! این روزها اگر دست و پای‏تان زخم و زیلی شد، چسب‏ زخم به کارتان می ‏آید، باور کنید!»

_____________________

بخش هایی دیگر از این کتاب را در کتاب نیوز بخوانید


[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]


            ای کاش

                     یک بار دیگر
   
                            این کعبه مردی بزاید ....

                     


[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]

در گذر از ثانیه های ملال انگیز حیات ، به این شعر اخوان رسیدم خطاب به خداوند

سروده است  : خواندنش حال وهوای دیگری داشت ...

 

مگر پشت این پرده ی آبگون

تو ننشسته ای بر سریر سپهر،

به دست اندرت رشته ی چند و چون؟

شبی جبه دیگر کن و پوستین

فرود آی از آن بارگاه بلند،

رها کرده ی خویشتن را ببین.

زمین دیگر آن کودک پاک نیست.

پر آلودگی هاست دامان وی،

که خاکش به سر گرچه جز خاک نیست.

گزارشگران تو گویا دگر

زبانشان فسرده است یا روز و شب

دروغ و دروغ آورندت خبر....

 

 در همین گیرودار لینکی را دیدم که سخت هراس آور بود

آنقدر تأمل برانگیز و هراسناک  که مدت ها به گذر این ثانیه ها خیره بودم ...

شما هم ببینید  ، حتمأ به دیدنش می ارزد .

http://www.worldometers.info/fa

نمی دانم چقدر صحت دارد ... اما هر چه هست ... هست .


[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]

به کودکی جهان غبطه میخورم هر روز

..

چقدر سلسله های مهم

                      که در تاريخ:

به يک اشاره چه سرها که بر زمين غلتيد

به يک کرشمه چه مردان به خاک افتادند

چقدر تير که بال پرنده ها را خورد

چقدر تيغ که بر بالش زمين خوابيد.

..

چقدر واژه معصوم

که بر لبان حقيقت شهيد شد هر بار

چقدر شعر که قفل دريچه را نگشود

چقدر دست که امضاش سبز بود، اما

صدای خش خش پاييز در مدادش بود.

..

چقدر آينه شرمنده ام کند هر روز؟

چقدر پنجره از ماه نا اميد شود؟

..

بيا به کوچه بن بست من ببار اين بار

بيا به متن کهنسال من تسرّی کن

بيا کنار شبم چند نقطه چين بگذار.

....


از : امیر فضلی
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 8 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]
معروف است که یکی از بزرگ‌ترین کشفیات ارشمیدس در حمام صورت گرفت و وی شوق‌زده، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد و فریاد کشید «یافتم، یافتم».

روزی که ارشمیدس به حمام رفت، لابد چرک بود. اما به جای اینکه کیسه بکشد شروع به بازی و غوطه‌خوردن در آب کرد. پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، باز پایین می‌رفت و بالا می‌آمد، خیلی آرام، یک بار دیگر که پایین رفت یکهو از آب بیرون جست. فریاد کشید: یافتم، یافتم...

کسانی که حمام نرفته‌اند نمی‌دانند که فریاد در حمام چه انعکاس پرابهت و چندباره‌ای دارد. پژواک صدا در خود صدا می‌پیچد و باز ارشمیدس انگار که «مویش» را می‌کشند از ته دل فریاد می‌زد: یافتم، یافتم...

اولین گمان این بود که ارشمیدس سنگ پا پیدا کرده است، اما تا آن روز کسی برای سنگ پا اینطور نعره نکشیده بود. آنهایی که به ارشمیدس نزدیک‌تر بودند بی‌اختیار ذهن‌شان به ثروت و جواهری رفت که ارشمیدس از روی خوش‌شانسی و اتفاق آن را پیدا کرده است که فریاد در فریاد ارشمیدس انداختند: مال ماست، مال ماست...

اما ارشمیدس بی‌اعتنا به همه‌چیز و همه‌کس و حتی لباس‌هایش، از سر شوق، لخت مادرزاد از حمام بیرون زد.

صاحب حمام فقط یک فریاد کوتاه داشت: پس پول حمام چی؟

بعد یکهو مثل تیر از ذهنش گذشت که ارشمیدس چیز باارزشی یافته و فریاد‌زنان به دنبالش افتاد: مال من است، مال من است!

حمامی پس از اینکه دویست، سیصد متر به دنبال ارشمیدس دوید، دیگر کاملاً باورش شد که ارشمیدس چیز باارزشی پیدا کرده و حالا فریاد می‌زد: دزد، دزد، بگیریدش...

وقتی ارشمیدس از کنار بازار شهر گذشت جمعیتی که از پی‌اش می‌دوید به هجده نفر رسید، در حالی که ارشمیدس همچنان فریاد می‌زد: یافتم، یافتم...

شمع‌فروشان و نعل‌بندان و خلاصه کاسب‌کارها از کسانی که به دنبال ارشمیدس بودند می‌پرسیدند: «مگر چه شده است؟» و آنها جواب می‌دادند: «یافتش، یافتش» و همین‌طور از پی ارشمیدس می‌دویدند.

پیرزنی گفت: چه بی‌حیاست این مرد!

در سرکوی سگ‌بازها، آنجا که «کلبی»‌ها جمع می‌شدند، بالاخره جلوی ارشمیدس را گرفتند. لنگی به دور تنش پیچیدند، پیرمردی نفس‌نفس‌زنان از راه رسید: من هفته قبل در حمام انگشتر طلایم را گم کردم، زنم شاهد است!

حمامی هم رسید: منطقاً آنچه در حمام است، مال حمامی است.

یکی از سوفسطائیان خواست با این نظر مخالفت کند که مأمور دولت آمد: حرف بی‌حرف! این چیزها مال دولت است.

مرد میانسالی از جمعیت گفت: قربان هنوز معلوم نیست چی‌چی هست.

مأمور خود را از تک و تا نینداخت: پس زودتر معلوم کنید تا بفهمیم صاحب چه چیزی هستیم!

اما ارشمیدس که غافل از دور و برش بود همین‌طور داد و فریاد می‌کرد: یافتم، یافتم، یافتم...

جمعیت که هر دم بیشتر می‌شد و کلافه بود دسته‌جمعی فریاد زدند: آخه بگو چی ‌یافتی؟

ارشمیدس با همان شور و حرارت فریاد کرد: هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود.

مردم گفتند: چی‌، چی گفتی؟

ارشمیدس که از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمی شوق‌زده شده بود شمرده گفت: دقت کنید، ‌هر جسمی که در آب فرورود به اندازه وزن مایع هم‌حجمش سبک می‌شود.

همگی با هم گفتند: «این مردک خر چه می‌گوید، دیوانه است» و از دورش پراکنده شدند و ارشمیدس از دور صدای مردی را شنید که می‌گفت «هر جسمی که در آب فرورود به اندازه ارشمیدس دیوانه نمی‌شود» و صدای خنده مردم بلند شد.

فردای آن روز به سردر حمام یک تابلوی کوچک نصب شد که روی آن با خط خوش یونانی نوشته شده بود: برای حفظ شئونات اخلاقی از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم.

از کتاب «مو، لای درز فلسفه» - اردلان عطارپور

[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 8 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]



.
.

.
حالا شما چه نتیجه ای می گیرید؟؟

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]

پاییز

که با سخن نیمه سبز و سکوت زرد

فرا می رسد

حرف های دیگری دارد

او بیش از آنکه خاطره ها را بیاراید

تجربه ها را می پیراید ...

                                                      ( ؟ ؟ )

[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]


ا

استیو جابز درگذشت.

استیون پل جابز، بنیان‌گذار، رییس و مدیراجرایی سابق شرکت اپل (ارزشمندترین شرکت فناوری جهان) روز چهارشنبه پس از چند سال مبارزه با بیماری سرطان، در سن 56 سالگی دار فانی را وداع گفت.

وی تنها چند هفته پیش به‌دلیل مشکلات سلامتی از مدیریت اجرایی اپل خود استعفا کرده بود.

شرکت اپل در بیانیه‌ای اعلام کرد:  «اپل نابغه‌ای خلاق و رویایی و جهان، انسانی شگفت‌انگیز را از دست داد. گروهی از ما که آن قدر خوش‌شانس بودند که توانستند استیو را بشناسند و با او کار کنند، دوستی عزیز و مربی‌ای امیدبخش را از دست داده‌اند. استیو شرکتی را برجا گذاشت که فقط خودش می‌توانست برپایش کند و روان او برای همیشه در اساس اپل باقی خواهد ماند».

خبر آنلاین


شنیدن این خبر تأسف آور مرا واداشت یکی از سخنرانی های  زیبای جابز را به دوستان دنیای مجازی تقدیم کنم .این سخنرانی  را ممکن است شنیده باشید ... خواندن مجدد آن ، این امیدواری را به وجود می آورد که : هنوز می توان به آینده دنیا خوشبین بود .و هنوز مردان بزرگی هستند که تلاش می کنند دنیا جای امنی برای زندگی شود ...


استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد شرکت کرد و یک سخنرانی مشهور در آنجا انجام داد. شاید بسیاری از شما قبلا این سخنرانی را دیده باشید اما در چنین روزی خواندن مجدد آن نکات زیادی را به ما یادآوری می کند و کسانی هم که تا به حال آن را ندیده اند می توانند از سخنان استیو جابز لذت ببرند.

من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغ‌التحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس مي‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز مي‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.


اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل به دانشگاه مي‌آمدم و مي‌رفتم و خب حالا مي‌خواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود.

یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آن‌ها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

این گونه شد كه هفده سال بعد من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج مي‌كردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای كه مي‌خواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چگونه مي‌خواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست مي‌شود.

اولش كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه مي‌كنم مي‌بینم كه یكی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاس‌هایی را بروم كه به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم مي‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس مي‌دادم كه با آن‌ها غذا بخرم.

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی مي‌كردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونی‌ام در راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربه‌ی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را در كشور مي‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی مي‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاس‌های خطاطی را برداشتم.

سبك آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت مي‌بردم. امیدی نداشتم كه كلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاس‌ها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی مي‌كردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونت‌های كامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن كلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب مي‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه مي‌كند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه مي‌كند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها مي‌شود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است.


داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است:


من خرسند شدم كه چیزهایی را كه دوستشان داشتم خیلی زود پیدا كردم. من و همكارم «وز» شركت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی كه من فقط بیست سال داشتم شروع كردیم ما خیلی سخت كار كردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یك شركت دو بیلیون دلاری كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت.

ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بودیم؛ مكینتاش. یك سال بعد از درآمدن مكینتاش وقتی كه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر مي‌تواند از شركتی كه خودش تأسیس مي‌كند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر مي‌كردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش مي‌رفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس مي‌كردم كه كل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم كه چه كار باید بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیكان ولی نبود ولی یك احساسی در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو.

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یكی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبكی یك شروع تازه جایگزین شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یك شركت به اسم نكست تأسیس كردم و یك شركت دیگر به اسم پیكسار و با یك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم.

پیكسار اولین ابزار انیمیشن كامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد كه الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریك سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شركت اپل نكست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ایجاد كرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع كردیم.

اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ كدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به یك مریض مي‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما مي‌كوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام مي‌دادم كه واقعاً دوستش داشتم. 


داستان سوم من در مورد مرگ است: 


هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه توی آینه نگاه مي‌كنم از خودم مي‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام مي‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من مي‌فهمم در زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یك سال پیش دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بكنم.

این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آن‌ها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معده‌ام مي‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام مي‌شد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد

چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آن‌هایی كه مي‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنه‌ها را از میان بر مي‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز مي‌كند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید.

موقعی كه من سن شما بودم یك مجله‌ی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر مي‌شد كه یكی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست مي‌شد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از كاتالوگ كامل زمین را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یك عكس از صبح زود یك منطقه‌ی روستایی كوهستانی بود. از آن نوعی كه شما ممكن است برای پیاده روی كوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عكس نوشته بود:

stay hungry stay foolish


این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی كه آخرین شماره را منتشر مي‌كردند

stay hungry stay foolish


این آرزویی هست كه من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست كه برای شما مي‌كنم. 

[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مذهب،اگر پیش از مرگ به کار نیاید،پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد ( دکتر شریعتی )