|
نیـــستــــــــــان کز نیــــــستان تا مرا ببریده اند / از نفیرم مرد وزن نالیده اند
|
تمام عمر ســـرودیم در هوای تهمتن
دریغ و درد که افراسیاب از آب در آمد!
سعید بیابانکی [ 89/12/05 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
![]() موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد ... همه گفتند: تله موش مشکل توست، به ما ربطی ندارد. ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید، از مرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند، گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد....!! __________________________________ به من ربطی نداردکه دیگران چقدر پول دارند وچطوری زندگی می کنند اما فاجعه است وقتی می بینم در یک هفته سه بارقیمت اجناس تغییر می کند ( روبه بالا ) و... مردی از خویش برون نمی آید تا کاری کند ...
[ 91/02/13 ] [ 12 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
![]() امیدوارم این نوشتار زیبا ، کمی هم واقعی باشد ... امیدوارم ...
[ 91/02/01 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
آیا هنوز روز رهایی نیست ؟!!! گفتی که : تو هم سرشت شمسی همزاد آفتاب بلند ... اینک ببین که سالیان سال هم سرنوشت کرکسم همزاد تیرگی .... آیا هنوز این کرکسان پیر تو را وقت سقوط نیست ؟ !!
[ 91/01/24 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
وقتی صدای حادثه خوابید بر سنگ گور من بنویسید: - یک جنگجو که نجنگید اما ...، شکست خورد. نصرت رحمانی
[ 91/01/24 ] [ 6 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
درسی که از شاغلام آموختیم ....!!! شب به نیمه راه رسیده بود و ستارگان ناپایدار غروب کرده بودند و پروین در دورترین نقطه صحرا، نزدیکیهای افق، آهنگ رفتن داشت و ماه به قلب آسمان آرمیده بود و بر بالای سرم ایستاده مرا ساکت می نگریست و برسینه آسمان چنان پهن هاله افشانده بود که ستارگان را همه به دوردستها رانده بود. .... ناگهان بانگ خروسی برخاست. خروس ها می خوانند... خروس ساعت کویر است و آوایش ناقوس دهکده! خروس ده زمان است که می خواند، زمان، این گردونه یکنواخت و مکرر و بیاحساس، که جز نظم هیچ نمیفهمد، نظمی که به دقت شبکه تار عنکبوتی زندگی را «تقسیم کرده» است. نعره خروس، این مؤذن مذهب ده، را آنجا خوب می شناسند. وی رسول نظامی است که بر جهان و بر انسان تحمیل شده است و او را به تکههای ریز و هم اندازهای خرد کرده است، هر یک لقمهای در زیر دندان آن دو دلقک سیاه و سفید. «خروسها برخاستند؟ می خوانند؟ مگر سحر شده است؟ »زمزمههایی از بام ما و از بامهای دور و نزدیک در دل سکوت نیمه شب پیچید. اما… نه، نیمه شب است، ماه، ستارهها همه نیمه شب را نشان می دهند. آری، حتی آسمان زیبا و معصوم خدایی کویر هم او را تکذیب کرد! ها! خروس بیمحل! از کجاست؟ ! از بام خانه فلانیها است! وای، آری… از خانه ما است… آن جوجه خروس شر و جنگی! حیف! چه جوجه خروس قشنگی بود! چند ماه دیگر چی می شد؟ حیوون هنوزصدایش دو رگه است! هنوز مرغش را ندیده است، هنوز… خروس ... یکبار دیگر باز خواند! زمزمهها بیشتر شد. همسایهها به جنب و جوش آمدند.
ادامه مطلب [ 91/01/16 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
بهار که می آید بوی تازگی وحس زندگی در رگهای طبیعت جاری می شود ، همه چیز ، همه جا وهمه کس در جستجوی راهی برای رهایی از گهنگی هستند، و گام هایی که به سوی نو شدگی بر می دارند بلند وسبز هست ... کاش این تازگی ونوشدگی در باورهایمان ریشه بدواند تا سالی " تازه " به معنی واقعی کلام آغاز کنیم و از دریچه ی چشم بهار دنیا را ببینیم وباورمان را بچینیم ... که به قول بهمنی عزیز : باستانی هم که باشی بهار معاصرت می کند روزگارتان بهاری و بهارتان پر شکوفه باد سال نو مبارک
[ 90/12/28 ] [ 10 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
[ 90/11/27 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
[ 90/11/02 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
"تاريخ" شاعر هنوز از درد غربت مينويسد از لحظههاي تلخ هجرت مينويسد در خانه اما دست خون آلود جلاد برچهرهي خورشيد، ظلمت مينويسد
روي دخيل بسته بر بازوي گلها اوراد جادوي جهالت مينويسد آن لكه را خوش باورانه، قطره ديديم گفتيم دريا را به جرأت مينويسد ناگفته ميماند، ولي معناي انسان تاريخ را وقتي وقاحت مينويسد
دنياي ما درد است و اين دنياي بي درد غمهاي كوچك را مصيبت مينويسد بر شيشههاي شبزده، باران غربت اندوه ما را بينهايت مينويسد در فصل زرد عشق، پاييز غزلهاست دستم فقط از روي عادت مينويسد از : اردلان سرفراز
[ 90/10/27 ] [ 10 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
[ 90/10/10 ] [ 9 قبل از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
اینچا ... "خدا بودن " هم مشروط است تا چه رسد به ... آدم بودن و آزادی ...
[ 90/09/28 ] [ 11 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
![]() از فــــراسوی ازل تا ابد ای حلـــــــق بریده مــــی رود دایــــره در دایره پژواک صدایت... ( ؟)
[ 90/09/11 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
گاهی کلام در وصف واقعیت ما کم میآورد ناچار این سه نقطه و... دیگر هیچ!. از : امیر فضلی ____________________ و البته گاهی هم بیم از بیان "واقعیت" ما را به وادی این سه نقطه ... می کشاند و دیگر ... هیچ .
[ 90/09/04 ] [ 9 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
از یکی پرسیدن آخرین باری که سینما رفتی کی بود؟ گفت یازده سال پیش. پرسیدن آخرین باری که فوتبال دیدی کی بود؟ گفت نه سال پیش. پرسیدن آخرین بار که موسیقی گوش کردی کی بود؟ گفت بیست سال پیش تصادفی توی تاکسی اونم یه کم. گفتن ببخشید شما کارشناس مسایل جوانان نیستین؟ گفت بله هستم!!! ________________________ به نقل از کتاب : چسب زخم از ابراهیم رها ( که برای چهارمین بار منتشر شد ) "چسب زخم»، حسنش این است که تاریخ مصرف ندارد، اما کلی مصرف دارد! این روزها اگر دست و پایتان زخم و زیلی شد، چسب زخم به کارتان می آید، باور کنید!» _____________________ بخش هایی دیگر از این کتاب را در کتاب نیوز بخوانید
[ 90/08/26 ] [ 8 بعد از ظهر ] [ آذر بانو ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |