تبليغاتX
نیستــــــــــــــــــــــان

برای این شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد

تازیانه فرود آمد
 
و باز شکوه نکرد
کجای اطلس تاریخ را تو می خواهی
با آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را ؟
 
و تازیا نه فرود آمد
 
و باز شکوه نکرد
حروف : مبدا و فعل اند و فعل :‌ آب و درخت
و سبزه و لبخند
 
و طفل مدرسه و سیب
سیب سرخ خدا
من این عفونت رنگین را
 
به آب همهمه خواهم شست
که واژه های من از دریا  می آیند
و هم به دریا می پویند
کجای ا طلس تاریخ را
تو می خواهی
 
به آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
و تاج خاقان را ؟
 
و تازیانه فرود آمد
 
و باز شکوه نکرد
خبر رسیده که باران دوباره خواهد بارید
 
خدا برهنه خواهد شد
 
و باغ خاکستر خواهد شکفت
مسافری در راه است
 که بادبانش از ارغوان و ا بر  
پر است
و جسم ظلمت -
 
این هزار پای زخمی را -
 
از خواب نسترن ها بیرون می افکند
مسافرانی در راهند
سپیده دم را بر دوش می کشند
ولباس صاعقه بر تن دارند
 
برادرانم
شب را با واژه هاشان
سوراخ می کنند
خبر رسیده که باران درشت
 
خواهد بارید
 
خدا برهنه خواهد شد
مگر نمی بینی
که قلب من سبز است
 
و حالتی دارم
که آب و آتش دارند
به جست و جوی نظام نو حروفم
که کفر من کفریست
که هیچ سیمرغی بر اوج آن
 
نیارد پرزد
نگاه کن
که بغض تندر ترکید
و تر شده  مژه ی خوشه های گندم
 
از شوق
 
و ارغوان ها آنجا نماز می خوا نند
و تازیا نه فرود آمد
 
و باز شکوه نکرد
کجای ا طلس تاریخ را
 
تو می خواهی
به آب حرف بشویی
و قصر قیصر را
 
و تاج خاقان را ؟
 
و تازیا نه فرود آمد
گذار بر ظلمات آب زندگانی را
 
به خضر خواهد بخشید
مبین که صف بستند
هزار خواجه نظام الملک
 
هزار خواجه ی اخته
و بر لب هر یک
 
هزار واژه ی اخته
ببین که این ها
 
این ها
 
چگونه در باران
رخان لاشه ی مردار شش هزاران ساله  را
 
به خون گل ها ، سرخاب می کنند هنوز
 
برای سیر چنین باغ وحش چنگیزی
مگر به گردن زرا فه ای در آویزی
و تازیانه فرود آد
 
و باز شکوه نکرد
درون جنگل سبز
چکاوکی پر زد
و در نسیم آویخت

                                   شفیعی کدکنی

 

 

+ نوشته شده توسط آذر بانو (معلم ادبیات ) در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 19 |