من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكی
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ی من آمدي، براي من اي مهربان چراغ بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ی خوشبخت بنگرم ( فروغ )
زمزمه ...
اگر آن همه را دیدیم و شنیدیم
اگر لب فرو بستیم و نفس هم بر نیاوردیم
اگر دست و دل زخمی ازین همه نگفته های درشت شنیده
بی زخمه ماند و حرفی ، سخنی ، کلامی و سلامی هم نگفتیم
گمان مبر که آن همه درست بود و قبول داشتیم
که قبول داشتن و ندانستن ما گره از کار فرو بسته نمی گشاید
که دیدن ونادیده انگاشتن ما ، نهانی ها را برای همیشه پوشیده نمی دارد
به این امید دم می زنیم که شاید روزی هم فرصت بی دهان بند زندگی کردن به ما برسد ...
« آن روز دیوار باغ ومدرسه کوتاه است
تنها پرچینی از خیال
دردوردست حاشیه ی باغ می کشند ..
روزی که آفتاب ودریا
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد .
ای روز آفتابی
ای مثل چشمهای خدا آبی
ا ین روزها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم .»
الهی به امید تو


